خون تازه

:: خون تازه

عجب تعبیر کامل و جامعی بود!

در تلاطم رقابت های نه چندان مثبت، بزرگمرد جهان اسلام، یک حرف حساب می زند و من هم یادمی گیرم که این همه هیاهو فقط یک پوسته است. پوسته ای که کم کم می افتد! مهم آن خون تازه ای است که به این بهانه در بدنه اصلی جریان پیدا می کند و جریان خون تازه همان و سرپا ایستادن همان.

حالا فکر می کنم بگذار، این جنابان خوش خیال که فکر می کنند دیکته نفوذ را بلدند، مشغول آخرین بحث های یخ کرده شان باشند و برای خلق الله پیامک مجانی هم بفرستند، مهم این است که فردا این امت سرحال، خون تازه را به بدنه انقلاب تزریق می کنند!

حالا می ماند دو آرزوی ته دلی:

اول این که اکبرشاه و دم و دستگاه بمانند در یک خماری غیرقابل انتظار تا یادشان باشد مردم روی حضور خارجی های زپرتی، حواس جمع تر ازین حرف ها هستند

و دوم یک رای بالای غیرقابل انتظار برای سه نفری که خوشبختانه منفور روباه پیر شدند! تا انگلیسی ها هم بدانند بعد این همه سال، امید واهی به همراهی ماهواره بین ها هیچ ثمره ای ندارد جز مکیدن سماق!!

اگر به لطف الهی هر دو تایش رقم بخورد جنس خون تازه خیلی طراوت بخش تر می شود برای آدم های اصیل بدنه انقلاب و اگر هم نخورد باز هم من یادگرفتم انتخابات در ایران یعنی جاری شدن خون تازه جلوی چشم بدخواهان.

تا کور شود هر آن که نتواند دید


منبع : ذکرش به خیر باد !خون تازه
برچسب ها : تازه ,بدنه ,غیرقابل انتظار ,بدنه انقلاب

تکراری بی تکرار

:: تکراری بی تکرار

بارها به چشم نشسته اند... گاهی حظش را بردیه ایم و گاهی هم بی تفاوت رد شده ایم.

امروز رفته بودم قدمگاه! همین حوالی ... دو دقیقه مانده به بهار

ردپایش از همان جنس تکراری های بی تکرار وسط زمین و اسمان دیدنی بود. دیدم و خواستم هر کسی که دوست دارد توی قدمگاه زائر شود.

یک حرف مشترک پشت صحنه همه این تصاویری بود که دلبری می کردند. این که

بهار تلاشش را می کند. بهار قدم هایش را برمی دارد. بهار زندگی را می فهماند ...

حالا منم و برداشت های آزادی که دوباره از این تکراری های بی تکرار در می یابم ...

و این داستان همچنان ادامه دارد...


منبع : ذکرش به خیر باد !تکراری بی تکرار
برچسب ها : بهار ,تکرار ,تکراری

پول بهتر است یا ثروت؟

:: پول بهتر است یا ثروت؟

ته داستان با این که ایرانی بازی توش موج می زد اما قشنگ بود. حالا با قشنگیش کار ندارما. بیشتر سوزن فکر و خیالم رو این گیر کرده بود که واقعا میشه یه ژیگول بی خیال باشی اما بعدش یه کاری بکنی که همه انگشت به دهن بمونن؟!

اگه دستم به نویسنده می رسید حتما از ش می پرسیدم که وقتی داستانشو می نوشته چطوری شده که قهرمان قصه ش بالا پریده و از لیست بدها اومده تو لیست خوب ها؟! اونم با جنجالی ترین موهبت دنیا یعنی پول زبون بسته که هم کلی کار راه اندازه هم حاشیه ساز!

شاید اگه من به جاش باشم و یکی این سوالو ازم بپرسم همه چیزو بندازم گردن معجزه ای به نام عشق! که اگه رو دیوار دل آدم بساط کنه دیگه نمیشه جلوی قدرتشو گرفت اونوقته که تو از یه دنیا پول می گذری 

واسه این که ثروتمند بشی 

واسه این که چشمای اشکی و خیس آدما بخنده 

آخر داستان فقط به این فک می کردم که کاش می شد پولدار بود و ثروتمند موند... خرجش فقط عاشقی کردنه و بس ...

یعنی تو دنیای امروز عاشقی کردنم سخته؟!!!

منبع : ذکرش به خیر باد !پول بهتر است یا ثروت؟
برچسب ها :

عجیب ولی واقعی

:: عجیب ولی واقعی

گاهی همه چیز را فیلم می پنداری

گاهی همه چیز فیلم هست

اما ...

گاهی موضوعات جاری فیلم ها را در واقعیت زندگی می بینی بی آن که فیلم باشند

در این گاهی ها، تازه به خاطر می آوری که مرغ همسایه همیشه هم غاز نیست!!

گاهی واقعیت سخت می پیچند به ساقه زندگی ...

آن وقت تازه می فهمی که باید حواست به دعای عاقبت بخیری باشد ...


منبع : ذکرش به خیر باد !عجیب ولی واقعی
برچسب ها : گاهی ,فیلم

جای ما امن است ...

:: جای ما امن است ...

جای ما امن است و دیگر ملالی نیست جز دوری شما ...

صحنه اول:

از منطقه که برگشت سرحال نبود. انگار که شهر به تنش زار می زد. می خواست همان جا بماند اما ...

فقط پای حرفش نشستم. سال نو را با دوکوهه گره زده بود و با کاروانی از مدافعین حرم که قصد حرم کرده بودند. 

صحنه دوم:

پیغامی روی صفحه تلگرام توجه مرا به خودش جلب کرد. نوشته بود؛ داعش در اصفهان!! اشتیاقی به خواندنش اما نداشتم. یکی دیگر از اعضای خانواده فایل تصویری را باز کرده بود. چند جوان سرخوش با لباس هاس مبدل، خودشان را جازده بودند به نام داعش. آهنگ مبتذلی روی تصویر بود و رقصیدن همان چند جوان سرخوش که یعنی داعش در اصفهان این چنین است!

صحنه سوم:

حرف های رفیقم را می گذارم گوشه دلم، راستی اگر مدافعین حرم قصد حرم نمی کردند، فرصتی برای سرخوشانی که داعش و حضور ننگینش را به سخره گرفته اند می ماند؟

صحنه چهارم:

و لابد اصلا مهم نیست به چه قیمتی؟ چرا و چگونه؟

مهم این است که حال ایران در میان شلوغ ترین منطقه کره زمین، خوب باشد. بی خیال حماسه سازی مدافعین حرم!!!!


و صحنه پنجم:

سال نو شد...جای ما امن است و دیگر ملالی نیست جز دوری شما ...


منبع : ذکرش به خیر باد !جای ما امن است ...
برچسب ها : صحنه ,داعش ,مدافعین ,جوان سرخوش ,ملالی نیست ,دیگر ملالی

شاهد قدبلند!

:: شاهد قدبلند!

سال هاست که ایستاده و به همه آن چه که در دایره بزرگ دور و برش اتفاق می افتد نگاه می کند. من یکی از حاشیه های این برج بلند بودم در تمام این سال ها. از وقتی که فیلم تظاهرات مردمی 57 از قاب دوربین ها بیرون می زد تا الان که دوربینهای هلی کوپتری سعی می کنند همه جمعیت را بگیرند.

برج، حرف های زیادی دارد ...

شاید این شاهد قدبلند تنها موجود بی جانی باشد که سی و هفت سال است به نقطه هدف مردم تهران می بالد ... سال هاست همه مسیرها به میدان آزادی ختم می شود ...

پی نوشت مهم :

یکی نیت به این آقای اسمشو نبر که باشروع افاضاتش جمعیت فهمیدند باید کم کم به خانه ها برگردند؛ بگوید؛ منتظر کدام آزادی هستی که مدام و به هربهانه داد می زنی و می گویی پیش به سوی ایران آزاد؟!!

پی نوشت دوم و مهم تر از اولی: به آقای اسمشو نبر باید این را هم گفت که از شعار مقدس "من انقلابیم" استفاده نکن؛ نه انقلابی ها باورت می کنند و نه تو قواره این حرف هایی ... بگذار تحملت کنیم تا تمام شوی!

منبع : ذکرش به خیر باد !شاهد قدبلند!
برچسب ها : آقای اسمشو ,شاهد قدبلند

بر دلم نشست ...

:: بر دلم نشست ...

حرف دلش را زده بود و حرف دل خیلی های دیگر که مثل من بلد نیستند از هنر پلکانی بسازند بلند، برای کسانی که دوست دارند بالا بپرند و لابلای هنرمندی های زمینی گیر نکنند!

آن قدر حرف دلش گویا، شیوا و پرمایه بود که هیچ احتیاجی به نوشتن ندارد اما به محض روشن شدن چراغ های سالن حس کردم کاش فرصتی بود می نشستم روی همان صندلی های باکلاس و تند تند از عظمت مانده در پشت ابر می نوشتم. ترجیحا سهم آن شبم سکوت شد و چند کلمه حرف بیخ گوش خودم. دوباره سوال تکراری «من چه کردم برای سهم محافظ بودنم؟» آمده بود سراغم. خیلی هم پررنگ تر از همیشه و من می خواستم جلوی مقاوتش را بگیرم تا نشکنم اما نمی شد. به هر حال تفاوت زیاد است بین کسی که می تواند محافظ ارزش ها باشد با دیگرانی که توی گود نشسته اند و احتمالا می گویند لنگش کن...

همه می رفتند و من اصلا نمی خواستم کنده شوم . می خواستم توی همان کانل نورانی ته فیلم که به انتهای تونل نیایش چسبیده بود بمانم. می خواستم خیالم راحت شود که من هم محافظم. می خواستم مطمئن شوم هم سفر سرباز فداکار می مانم... نمی شد! رفتنی باید برود. میان همه حرف های یواشکی خودم با خودم، کلی برای این خالق هنرمند و البته همه همراهانش دعا کردم. پر پرواز هنرمندانه شان بلند تر ازین باد...

بعد از تماشای فیلم تحسین کردم کسی را که به من تفاوت معنای بادیگارد با محافظ را آموخت. حیدر ذبیحی که عجیب آدم را به یاد حاج قاسم سلیمانی می اندازد یک محافظ تمام عیار است. کسی که می خواهد از شخصیت نظام دفاع کند نه از فردی که شخصیتش را حراج کرده باشد!!

«بادیگارد» برای من «آزانس شیشه ای 2 »بود. مطمئنم بادیگارد را مثل آژانس شیشه ای بارها و بارها خواهم دید و یقین دارم هر بار که ببینم، زیر خروار غصه از فراموشی ارزش ها پر از امید می شوم که سهمم را ادا کنم. این همان ضد و نقیضی است که زیر پوست فیلم های حاتمی کیا می دود.

همه بچه های جزیره مجنون، محافظند. محافظ یعنی حافظ شخصیت نظام باشی نه بادیگارد شخصیت های نظام !! برای این محافظ زمان روی شخصیت دهه شصت ایستاده است!

از سینما که بیرون زدم دل آسمان هم مثل من، سنگین حرف های آسمانی بود. حرف هایی از جنس غروب ... غروبی که منتظر طلوع فردا صبح است... آسمان هم دنبال فرصتی می گردد که یک روزی فقط خورشید را میزبان شود...


منبع : ذکرش به خیر باد !بر دلم نشست ...
برچسب ها : محافظ ,خواستم ,شخصیت ,نظام ,فیلم ,بادیگارد ,شخصیت نظام

دفتر نقاشی

:: دفتر نقاشی

تهران - اتوبان نیایش - 7 صبح یازدهمین روز از اسفند ماه

روی خط تلاقی آسمان و زمین، درست از جایی که خورشید سلام می کند تا کمی بالاتر، یکی از زیباترین پدیده های نقاشی خلقت هویداست. دلت می خواهد حتی این ساختمان ها هم نباشند تا بیشتر غرق این نقش های آسمانی شوی.

آسمان، همیشه نمایشگاه نقاشی های خداست ...

تجهیزات تصویر برداری نداشتم . این یک عکس هم صدقه سر گوشی همراه. قاب بسته ای دارد اما مزاحم رویت نقاشی نیست ...

دلتنگ طبیعتیم در این زمانه شلوغ!

منبع : ذکرش به خیر باد !دفتر نقاشی
برچسب ها : نقاشی

دل گپه!

:: دل گپه!

از حرف هایی که ماسیده بود روی دلش می گفت. نیتش این بود که با دل گپه سبک شود...

از زمانه ای می گفت که رفوگری است حرفه ای 

 و از این که دنیا به کسی وفا نمی کند.

همه را قبول دارم . حتی رفوگری زمان را ...

قفط نمی دانم چرا این زمانه حرفه ای گهگاهی عاجزانه پا پس می کشد و توی رفوگریش نابلدی عرضه می کند...

شاید برای همین است که باورم شده بعضی چیزها رفو نمی شوند...

و بعضی دل دردها به دل گپه آرام نمی گیرند

الدنیا لعب و لهو ؟!!!


منبع : ذکرش به خیر باد !دل گپه!
برچسب ها :

گونه نادر

:: گونه نادر

گفت پیغامبر با اصحاب کبار                  تن مــپوشــانیــد از باد بهــار

آنچه با برگ درختان می کند                 با تن و جان شما آن می کند ...

بابت تایید حرف جناب مولانا و البته استفاده از باد بهار زدم به دل پارک این حوالی. کلی چسبید به طاق دل بابت حسرت نداشتن هوای پاک. هم هوا را درسته خوردم و هم ذهنم را یک جاروی اساسی کشیدم تا باد ذهنیت های زمخت را با خودش ببرد. در مسیر برگشت یک آن حواسم به گونه نادری جلب شده که بین درختان سر کشیده بود!!!

پدیده جالبی است . احتمالا زمانی که این دکل های برق از زمین رسته اند، خبری از درختان اطراف نبوده و حالا دیدن این زندگی مسالمت آمیز!!! یکی از افتخارات آدم هایی است که می زنند به دل پارک این حوالی

از کنار این همزیستی مسالمت آمیز یواشکی گذشتم اما وقتی نگاهم به سمت تپه های محله که منتهی می شدند به منطقه کوهستانی افتاد با خودم گفتم بابت رویش بی وقفه این گونه نادر در مسیر کوهستان باید منتظر یک همزیستی مسالمت آمیز در حوالی قله هم باشیم .... 

کافی است روی تصویر زوم کنید . پیاده روی دکل ها در کلان شهر به سمت کوه مشخص است!!

عجب شهر عجیبی. عجب شهر غریبی



منبع : ذکرش به خیر باد !گونه نادر
برچسب ها : مسالمت ,آمیز ,گونه ,حوالی ,بابت ,درختان ,مسالمت آمیز ,گونه نادر ,همزیستی مسالمت